پرش به محتوای اصلی

اخبار

خُلق عظیم

خُلق عظیم
پیامیر اسلام را نمی توان به طور عمیق شناخت، بنابرین هرکس در باره ی پیامبر

حرفی می زند و مطلبی می نویسد، در حقیقت مقدار علم خودش را بیان میکند مثل

کسی که ظرفی در دریا فرو می کند و مقداری آب برمی دارد و می گوید این دریاست.

هرگز در یا در ظرف جا نمی گیرد.

 

 

 چه بگویم در باره ی کسی که …

چه بگویم در باره ی کسی که تولدش شعله های آتشکده ی فارس را خاموش کرد و بعثتش شعله های فساد را . تولدش کاخ کسری را تکان داد و بعثتش قلب و مغز افراد آماده را.

چه بگویم از کسی که از یک سو به معراج رفت و مهمان خدا شد و از سوی دیگر دعوت برده ی ساده ای را می پذیرد.

در فروتنی او همین بس که با وجود مرکب آسمانی بر الاغ بی جهاز سوار میشد.

در عظمتش بگویم که جبرئیل بر او سلام می داد و در تواضعش بگویم به کودکان مکه سلام می کرد .

در یک لحظه هم با خدا راز و نیاز می کرد و هم بازی کودکان را که بر پشتش بودند را پاس می داشت.

اما...

اما شخصیت و خُلق آن عزیز را نمی توان نوشت و گفت و تصور کرد...

نمونه ای از اخلاق نبوی

یکی از عوامل گسترش و حفظ اسلام، حسن خلق و روش مهرآمیز پیامبر اعظم(ص) بود. از همین رو افراد در برابر خلق عظیم رسول الله(ص) آن­چنان عوض می­شدند که تعصبات و عادات چندین ساله­ی جاهلیت را کنار گذاشته و در مسیر هدایت قرار می­گرفتند.

روزی رسول خدا(ص) و یارانش در جوار یکی از کوه­های مدینه نشسته بودند. امام حسن(ع) نیز در آغوش پیامبر(ص) بود. در این هنگام مردی بیابانگرد به سوی حضرت آمد و با لحنی تند و زننده خطاب کرد: ای محمد! آن­گاه که تو را ندیده بودم از تو ... و اکنون که دیدمت ... بیشتر شد. اصحاب از این سخن به خشم آمدند و قصد تنبیه او را داشتند. رسول خدا (ص) با اشاره دست آنان را بازداشت و صبورانه لبخند زد و فرمود: آرام باشید.

مرد بیابانگرد از پیامبر(ص) خواست تا بر پیامبری خود دلیل و برهان بیاورد. رسول خدا(ص) فرمود: اگر دوست داری یکی از اعضای پیکرم تو را از دلیلم خبر دهد.، مرد بیابانگرد قبول کرد. پیامبر(ص) از امام حسن (ع) خواست تا سخن بگوید. بیابانگرد از روی تمسخر خندید و گفت: خودش نمی­تواند دلیل بیاورد، بچه­ای را به پا داشته تا سخن بگوید.، پیامبر (ص) فرمود: آنچه را که تو می­خواهی او می­داند؛ دراین هنگام امام حسن (ع) رو به مرد بیابانگرد نمود و ماجرای سفر او را مو به مو برایش شرح داد و به او خبر داد که چگونه او و قومش برای قتل پیامبر توطئه کردند و او برای پیدا کردن پیامبر(ص) و عملی کردن توطئه چه رنج­هایی را در راه تحمل کرده است. مرد بیابانگرد که اسرار خود را از زبان کودکی خردسال می­شنید، سخت تعجب کرد و گفت: این خود دلیلی است بر حقانیت محمد و آسمانی بودن پیامبری او، سپس اندکی تأمّل کرد و راه حق را برگزید و آیاتی از قرآن را نزد پیامبر(ص) فرا گرفت. سپس به سوی قوم خود رفت و پس از مدتی با گروهی از افراد قبیله خود خدمت پیامبر آمد. آنان نیز به رسول خدا (ص) ایمان آوردند و مسلمان شدند.

(بحارالانوار، ج 43، ص 333)

۷ دی ۱۳۹۴ ۰۷:۵۸
تعداد بازدید: ۶۸۰

اظهارنظر

تعداد کاراکتر باقیمانده: 500
نظر خود را وارد کنید